
این شعله با نهیب های روشن و تیره ی خویش
در فراسوی سرما با گدازه هایی که زبانه می کشند ،
به سوی معصومانه ترین بلندای همیشگی
که با گردن خویش تاب خورده است
ماری غاشیه که از ناشکیبی خیز بر می دارد :
این نشانه ای است که برای خویش یافتم .
روح من این شعله است ،
که از دوردست های بکر سیر نمی شود ،
و بالا می گیرد ، بالای بالا به سمت اشتیاق خاموش خویش .
چرا زرتشت از جانوران و انسان ها فرار می کند ؟
چرا با شتاب می گریزد از همه ی سرزمین های آباد ؟
او شش گونه تنهایی را به خوبی می شناسد
اما دریا ، تنهایی اش برای او کافی نیست
جزیره می گذارد تا به خروش آید ،
بر روی خشکی باشد یا بر روی شعله
به سمت تنهایی هفتم
او در جست و جو است اکنون
با قلابی بر دوش خویش .
ای راهبران گمراه ! زخم خورده از ستارگان قدیمی !
شما دریاهای آینده اید ! آسمان ناپیمودنی !
اکنون من میان بندبند تنهایی خویش
قلاب خویش را خواهم افکند :
تا پاسخی به ناشکیبی شعله می بخشد ،
ماهیگیر از همه ی بلندی ها
مرا صید می کند ،
هفتمین تنهایی مختوم من ! —
برچسب:
نویسنده: مهران باقریان